غزل (دویدم تا که ببریدم):
نه کامی از جهان چیدم نه مهری از فلک دیدم
چو باد بی سرانجامی دویدم تا که ببریدم
فزودم بر دل ودیده فراوان درد پیچیده
چو سوسن دور خود عمری هزاران تار پیچیدم
به هرسودیده پیوستم به ناکامی از او رستم
شبیه شاپرک یک عمر من بیهوده رقصیدم
به کام دل فلک هرگز نزد بر کام من دوری
به هرنقشی که گردیدم به هردوری که چرخیدم
به هر در دست کوبیدم کسی نگشاد رویم باز
به هرکس مهرورزیدم از او صدها جفا دیدم
گهی ازدرد پیچیدم گهی چون بید لرزیدم
شبی براین سیه بختی ز دل تاصبح خندیدم
نگه کردم به آئینه نهادم دیده بر دیده
مصیبت نامه ی خود را من از آئینه فهمیدم
سپردم دل به تقدیر و سرودم هرچه باداباد
چوکودک های های از دل بدین تقدیرگریدم
نه از کس شگوه میدارم نه ازبختم گله دارم
از این تقدیر بی تدبیر گهی در شعر رنجیدم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات